ژاله اصفهانی

ژاله اصفهانی با نام اصلی اِطِل سلطانی

وی اولین شعرش را در هفت سالگی سرود و در سیزده سالگی نام خویش را به «ژاله» تغییر داد. وی در سال ۱۳۲۳ در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت. او نخستین مجموعه شعرش با عنوان گل‌های خود رو را در دوران دانشجویی در سن ۲۲ سالگی منتشر کرد.

 

ادامه نوشته

دوست داشته شدن

چرا نباید صریح بگویم که دوست داشته شدن از سوی کسی که دوستش می‌داری

 آن حس و حالتی است که در واژهٔ عام و عادی خوشبختی نمی‌گنجد.

چرا باید مانع بروز و بیان حقیقت شد؟

هیچ شک نمی‌داشتم در عطش زلال دوست داشتن؛ هیچ.

"هزار خروار حرف دارم برایت پیش از آن که بیایم پیش‌ات. امّا همین که می‌آیم و می‌بینمت، همه‌شان یکجا محو می‌شوند."

و من، چه بسا به ندرت می‌گفته باشم " آخر زبان عشق خموشی است"

یا این که "عشق رفتار می‌شود؛ چه نیازی به گفتار؟"

امّا می‌دانستم زن به گفتار ِ عشق نه کمتر از رفتار آن اشتیاق دارد.

از کتاب سلوک.استاد محمود دولت آبادی

هوشنگ گلشیری

چیزی نیست که بشود با قرص و آمپول و نمیدانم قدم زدن کنار خیابان یا روشن کردن یکی دو سیگار  کاریش کرد.

اینجا، باور کنید

من گاهی دیگر انگار نمی توانم نفس بکشم...

 

هاتف اصفهانی

چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی

که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی

تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را

ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی

ز تو گر تفقدو گر ستم، بود آن عنایت و این کرم

همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی

همه جا کشی می لاله گون ز ایاغ مدعیان دون

شکنی پیالهٔ ما که خون به دل شکستهٔ ما کنی

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین

همهٔ غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی

تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بیکران

قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی

بوته های یاس

تورا صدا می زنم و 

در دهانم بوته های یاس میروید.

م . ب

رسوایی

عاقبت رو میشود دستم و رسوا می شوم

بسکه از تو، مو به مو در شعرهایم گفته ام

پروانه حسینی

تنَ ت

تنَ ت به دشتِ گل های وحشی میماند.

معطر و ناشناخته

بوسه ام هرجا که مینشیند 

پروانه ای از خواب می پرد.

کاظمی

صادق هدایت

به راهی که اکثر مردم می روند بیشتر شک کن،

اغلب مردم فقط تقلید میکنند.از متمایز بودن نترس!

انگشت نما بودن بهتر از احمق بودن است.

حضرت جابز

در تله تعصبات دینی گرفتار نشوید،

که این زندگی کردن با حاصل تفکرات دیگران است.

سهم

سهم من از تو 

دلتنگی بی پایانیست 

که روزها دیوانه ام میکند 

شب ها شاعر

هدایت

به پایان فکر نکن، 

اندیشیدن به پایان هرچیز شیرینی حضورش را تلخ میکند

بگذار پایان تو را غافلگیر کند، 

درست مثل آغاز

شهریار

بی تو با قافله ی غصه و غم ها چه کنم

تار و پودم تو بگو با دل تنها چه کنم...

حسین منزوی

بی تو آوارم و بر خویش فرو ریخته ام 

ای همه سقف و ستون و همه آبادی من

خداوندا

خداوندا 

اگر جایی، دلی بی تاب دلدار است 

نمیدانم چطور...

اما خودت پا در میانی کن

من عاشق چشمت شدم

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

 وقتی زمین ناز تو را در آسمان‌ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک‌هایم می چشید

 من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود وُ نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن‌دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو، نه آتشی وُ نه گِلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیزی در آنسوی یقین، شاید کمی هم کیش‌تر

 آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمک‌های تو بود.

 "افشین یداللهی"