خودکار، کاغذ، شعر، باران، اشک، موسیقی

این واژه های لعنتی دارو ندارم شد

از هرچه می ترسیدم آمد بر سرم وقتی

صدسال تنهایی نصیب روزگارم شد

بعد از تو من با خواب هایم زندگی کردم

رفتی که جایت پر شود با قرص خواب آور

اندازه ی تنهایی من را نمیدانی؟

در خاطرت ویرانی بم را به یاد آور