دانه های دلشان

 

آسمان آبی تر

آب آبی تر
من در ایوانم، رعنا سر حوض
رخت می شوید رعنا
برگ ها می ریزد
مادرم صبحی می گفت :‌
موسم دلگیری است
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند
من ودا می خوانم گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابری
آفتابی یکدست
سارها آمده اند
تازه لادن ها پیدا شده اند

من اناری را می کنم دانه به دل می گویم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم
مادرم می خندد رعنا هم...

دلنوشته

سلام 

اصل حالتون چطوره 

دیروز صبح مورخ 17 مهر در دفتر کارم یک مهمان ویژه داشتم.ایشون سالی یکبار تشریف میارن ایران.کانادا زندگی میکنن.شاید این سوال براتون پیش بیاد که ایشون چرا اومده بود دفتر بنده؟؟ایشون صاحبخونه ی بنده بود.مرد بسیار شریف و به شدت قابل احترام.کلی خوشو بش کردیم و اندر احوالات شرایط مزخرف سیاسی و اقتصادی سخن به میان آوردیم و تا جایی که چشم کار میکرد همه چیز گل و بلبل بود تا اینکه رفتیم سر اصل مطلب...

یه چیزیو تو پرانتز بگم که من از ایشون ذهنیت بسیار خوبی داشتم و دارم البته،همیشه و همیشه هم از ایشون به نیکی یاد کردم.پرانتزم تموم شد

خلاصه در باب شرایط اقتصادی و راهکارهای روند چگونگیش داشتیم صحبت میکردیم و همون حرف هایی که جدیدا مد شده مبنی بر رحم نکردن ما مردم به یکدیگر و از ماست که بر ماست و نقش سوریه در بحران خاورمیانه و ازین دست اراجیف...

بحثمون به سمتی پیش میرفت که منه خوش خیال ساده تو دلم گفتم: مطمعنئم امسال چیزی روی اجاره م نمیزاره و توی بدترین حالت 200 تومن اضافه خواهد کرد.تا اینکه لحظه ی موعود فرا رسید و ایشون بعد از کلی صغری کبری چیدن مبلغ مدنظرشونو از طریق تریبونی که در اختیارشون بود اعلام کردن و گفتن...حدس بزنین به چه مبلغی اشاره کردند؟

بله مبلغ 800هزار تومن از دهان مبارکشون خارج شد.من در اون لحظه که این مطلب رو شنیدم فکرم خیلی جاها رفت. از مملکت بی صاحابو بی درو پیکر تا مردمی که حتی به خودشونم رحم نمیکنن.وایسادم تا کلامشون به طور کامل منعقد بشه. تموم که شد من از همه حرفایی که قبلش زده بود حالت شکوفه گرفتم و یاد کتاب تهوع نوشته ی ژان پل سارتر افتاده م و تهوع به معنای واقعی رو در شرایط آنتوان روکانتن(قهرمان این رمان )با گوشت و پوستو و استخونم لمس کردم.خیلی حالم بد شد. حالا با شرح جزییات مکالمه ی من و ایشون سرتونو درد نمیارم.خلاصه تا عصر سردرد داشتم و فکرم مشغول و از ادم های به ظاهر محترم اطرافم خسته...عصر از سرکارم به طرف خونه پیاده رفتم گفتم شاید باد افکار موریانه صفتم را بروبد و ببرد به سمتی که درختان حماسی پیداست، رو به آن وسعت بی واژه که به سمت ابدیت جاریست...جلفا مثل همیشه ترافیک بود و ماشین ها داشتن خودشون رو به زور میچپوندن تو خیابون جلفا.با قدم هایی بلند و گاهی هم کوتاه یکی یکی از کوچه ها عبور می کردم و دلم عجیب از غربت سنجاقک پر و دوست داشتم به قول سهراب باد های همواره مرا به وسعت اندوه دشت ها ببرند...خلاصه رسیدم دم در خونه یه نگاه به ساختمان انداختم و در باب قانع کردن خودم برای رهایی ازین غم به خودم گفتم مسعود جان قبل از اینکه خودتو بکشی به این موضوع فکر کن که هرکسی خونه ش رو هرجور دلش بخاد و با هر مبلغی که دلش بخواد و به هرکسی که دلش بخواد اجاره میده و تو باید این شرایط رو بپذیری و باهاش کنار بیای.سعی کن در هرشرایطی از زندگیت لذت ببری و خوشحال باشی(چیزی که هیچ وقت به ما یاد ندادن و نخواستن ما هم یاد بگیریم به واسطه افکار متهجر و پوسیده ی بزرگتر هایمان به بهانه ی بهشت پوشالی و دین ساختگی )به چیزهای خوب فکر کن زندگی خالی نیست مهربانی هست عشق هست...کلید رو انداختم به قفل در و درو باز کردم صحنه ی جالبی تو حیاط دیدم.اتومبیلم نبود!!!!؟؟؟؟یک لحظه مغزم به صورت کامل ریست شد.انگار یه جارو برقی توی مغزم روشن شد و همه ی افکار دردناکم رو از ذهنم کشید توی کیسه ش...مغزم که بالا اومد یه سری به خاطراتم زدم تا یادم بیاد اتومیبلم رو آخرین بار کجا دیدم؟؟؟؟؟در انتهای بایگانی راکد مغزم پیداش کردم.من صبح با ماشین رفته بودم سرکار ولی یادم رفته بود که با ماشین برگردم...به خدا نمیخام غر بزنم از دست شرایط روزگار و جماعت خوابزده ی خودمون ولی ما خیلی حالمون بده.به امید از بین رفتن جهل و نادانی انسان...وگرنه ما که هممون مسافریم. عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد.سفر پر از سیلان بود و هنوز در سفرم .خيال مي كنم در آب هاي جهان قايقي است و من - مسافر قايق - هزار ها سال است سرود زنده دريانوردهاي كهن را به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم و پيش مي رانم.

مرا سفر به كجا مي برد؟

اراتمندشما:مسعود قربانی مهر نودوهفت

 

شهریار

  

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

بى وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر مى خواستی, حالا چرا؟

 عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توأم, فردا چرا؟

 نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

 وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

 شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

 ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

این قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟

 آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می‌کند

در شگفتم من نمى‌پاشد زهم دنیا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود نمى‌کردی سفر

این سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟

 

نقش جهان

من ارگ بمم خشت خشتم متلاشی

تو نقش جهان هر وجبت ترمه و کاشی

علیرضا روشن

سفر

سفر مرا به باغ چند سالگی ام برد

و ایستادم تا دلم قرار بگیرد

صدای پرپری آمد و در که باز شد

من از هجوم حقیقت ، به خاک افتادم ..


{سهراب سپهری }

دکتر ویکتور فرانکل

دکتر ویکتور فرانکل تنها کسی بود که موفق شد از زندان آشويتس لهستان معروف به قتلگاه آدم سوزی فرار کند.
او در نامه‌ا‌‌ی‌ خطاب به معلمان سراسر جهان برای تمام تاریخ این گونه می نویسد :
چشمان من چیزهایی دیده است که چشم هیچ انسانی نباید ببیند،
من اتاق‌های گازی را ديدم كه توسط بهترين مهندسين طراحی می‌شدند،
من پزشكـان مـاهـری را ديدم كه کودکـاني معصوم و بی‌ گناه را به راحتی مسموم می كردند،
من پرستارانی کاربلد را دیدم ‌که انسان‌ها را با تزریق یک آمپول به قتل می‌رسانند،
من فارغ‌ التحصیلان دانشگاهی را دیدم که می‌توانستند انسان دیگری را در آتش بسوزانند ...
و مجموع این دلایل مرا به آموزش مَشکوک کرد، 
از شما تقاضا می کنم که تلاش کنید قبل از تربیت شاگردانتان به عنوان یک دکتر یا یک مهندس و .... از آنها یک انسان بسازید تا روزی تبدیل به جانوران روانی دانشمند نشوند.
پزشک یا مهندس و ... شدن کار چندان دشواری نيست و هرکسی می‌تواند با چند سال تلاش به آن برسد اما به شاگردان خود بیاموزید که:
بهترین و بزرگترين ثروت هر کدام از آنها انسانیت است كه با هيچ مدرک تحصیلی در جهان قابل مقايسه نيست !!

بوکوفسکی

هاینریش چارلز بوکوفسکی شاعر و داستان‌نویس آمریکایی است.او اغلب به عنوان نویسندهٔ تأثیرگذارِ معاصر نام برده می‌شود و سبک او بارها مورد تقلید قرار گرفته‌است.او در اوت 1920 در آلمان متولد شد و در مارس 1994 چشم از جهان فرو بست.اولین متنی که من از ایشون خوندم و به شدت برام جالب بود این بود:

عجب سیرکی است، همه ی ما خواهیم مرد و این مسئله باید کاری کند که ما یکدیگر را دوست بداریم، ولی نمی کند.ما با چیزهای بی اهمیت و مبتذل کوچک شده ایم،ترور شده ایم، ما در "هیچ" هضم شده ایم.

آسیاب علاقه

میان ماندن و نماندن فاصله یک حرف ساده بود.
از قول من به باران بی امان بگو: دل اگر دل باشد آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد.

پاییز

پاییز همان بهار است که عاشق شده است

حجم سبز

من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است...نکند اندوهی سر رسد از پس کوه؟؟؟؟