ای دوست، چه پرسی تو که:سهراب کجا رفت؟

سهراب، "سپهری" شدو "سر وقت خدا" رفت!

او نور سحر بود کزین دشت سفر کرد

او روح چمن بود که با باد صبا رفت

همراه فلق، در افق تیره ی این شهر 

تابید و به آنجا که قدر گقت و قضا، رفت

ناگاه چو پروانه، سبک خیز و سبک بال 

پیدا شدو چرخی زدو گل گفت و هوا رفت

ای جامه ی شعرت، نخ آواز قناری

رفتی تو و از باغ و چمن نورو نوا رفت...